خوابی که بیدارم کرد ... (دست نوشته ام)
دیگه داشتم بهش می رسیدم ، چند قدمی بیشتر نمونده بود
باورم نمی شد اینقدر بهش نزدیک شده باشم
هر چی تلاش می کردم این چند قدم آخرو سریعتر بردارم نمی شد !
قلبم تند تند می زد ، جوری که احساس می کردم هر ممکنه از سینم بیاد بیرون!
نمی دونم چرا نمی تونم قدمهامو سریعتر بردارم !
مثل اینکه یه انرژی منفی از طرف مقابل داره منو عقب میرونه
توان مقابله با اونو ندارم
یه دفعه صدایی شنیدم
صدا که نه ، بیشتر شبیه یه فریاد بود که می گفت :
برو ... بهم نزدیک نشو ...
خیلی تلاش کردم اونو نشنوم
ولی ضربه اش کاری تر از این حرفا بود
سر جام خشک شده بودم ، به چشماش نگاه کردم
برق همیشگی عشقو توی اونا ندیم ، جاش برق نفرت نشسته بود
نمی دونم چرا ...
از ترس چند قدمی رو عقب رفتم ولی از شدت برق نفرت کم نشد
از خودم پرسیدم این همه تغییر حالت برای چیه؟
ولی تو ذهنم جوابی براش نداشتم
دیگه قلبم نمی زد ...
برام عجیب بود ، هیچ وقت سابقه نداشت ...
حرفای زیادی واسه گفتن داشتم
ولی مثل اینکه اون نمی خواست گوش کنه
بازم گوشاشو با خودش نیاورده بود
همیشه همینطور بود
وقتی حرفی واسه گفتن داشتم گوشاشو با خودش نمی آورد
نمی دونم چرا یه دفعه یاد این آهنگ افتادم
که می گفت :
با من غریبگی نکن ... بامن که درگیر توام ...
ولی چه فایده که هیچ وقت گوشی واسه شنیدن نبود
همینجوری که اون انرژی منفی منو عقب می روند
پرتگاهی که پشت سرم بود رو نمی دیدم
وسقوط کردم ...
ناگهان از خواب پریدم
ضربان قلبم بالا بود و نفس نفس می زدم
آره خواب می دیدم
تو سیاهی مرگبار شب یه صدای دلنواز می اومد
صدای اذون بود
وای چه دلنشینه ...
نمازو که خوندم
تصمیم گرفتم درگیر کسی بشم که وقتی به چند قدمی اش رسیدم
منو تو آغوشش بگیره و محکم فشارم بده ....
اینجوری بهتره ...
نظر یادتون نره ... 