سلام دوستـــــــــان 

یک ماه از سال 1388 گذشت و من تازه دارم آپ می کنم
نمی دونم چرا مدتیه دستم به کیبورد نمی ره و حال و حوصله نوشتن ندارم. 
بچه های دیگه هم که از شور و شوق افتادن و دیگه بهم سر نمی زنن مثل اینکه در سال اصلاح الگوی مصرف سر زدن به اینترنت رو کمتر کردن
یا شاید واسه من کمتر نظر می ذارن بابا به خدا این الگوی مصرف واسه وبلاگ من نیست .
امسالم که بهارمون شبیه زمستون شده که هم باعث شادی و سرورمونه
هم باعث ناراحتی و ضد حال
، شادی ازاین جهت که دیگه امسال مشکلات کم آبی سال قبلو کمتر داریم و ناراحتی از اون جهت که هر برنامه ای بارفقا ریختم به علت بارش شدید باران منتفی شد .
این برنامه بدمینتونمون هم که صبحها می رفتیم تحت الشعاع بارندگی قرار گرفت .
در هر حال اومدم بگم یه مقدار بهم بیشتر سر بزنید و کمی ازم تعریف کنید شاید کمی سر عقل بیام واین دستم به کیبورد بره یا اگه خوش ندارین نوشته هامو تو وب ببینین و یا کلا دیگه باهام حال نمی کنین بهم بگین که رفع زحمت کنم و برم و جامو بدم به جوون ترها ...
به هر حال چه باشم چه نباشم واستون دعا می کنم به خصوص واسه اون دوستایی که چند وقتی میان وبلاگ می سازن بعد که بهشون عادت می کنی ول می کنن میرن و تو رو با خاطرات تنها میذارن و به قدری ناجوانمردانه راجع بهت قضاوت می کنن که دوست داری صد بار بمیری ... (البته بگما ماجرا عشقی نیست
)
به هر حال این پستو میذارم تا ببینم چند تا قلب واسه من می طپه
اگه تعداد دفعات طپش کم بود خوب دیگه خون رسانی به مغزم صورت نمیگیره تا به دستم فرمان بده که کیبوردو فشار بده و بعد از مدتی بالاخره این طپش قطع میشه و یه آن می بینید دیگه زبونم لال سعید بین شما نیست . (یه جورایی تهدید بود
)
پس اینبار منتظر نظرهاتون نیستم . اینبار ازتون انرژی می خوام ، طپش می خوام ...
اگه دوســتم دارید بطپیــد